فسانه
گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانهاي
جنبيد مشت مرگ و در آن خاك سرد گور
ميخواست پر كند
روح مرا، چو روزن تاريكخانهاي
گويا دگر فسانه به پايان رسيده بود
ديگر نمانده بود برايم بهانهاي
جنبيد مشت مرگ و در آن خاك سرد گور
ميخواست پر كند
روح مرا، چو روزن تاريكخانهاي
یک شیطان هیچ وقت دروغ نمی گوید.
خاطرات یک مغ پائولو کوئیلو
جهت یادآوری به خودم که انسان نیستم.
کاش می تونستم بهش نشون بدم چقدر دوسش دارم …
کاش وابستگی نداشتم به خیلی بعضی چیزا
اینا هم غل و زنجیر هست که نمی ذاره راحت زندگی کنم.
الکی هی تلاش میکنیم که درس بخون ، برو سرکار ، ریش بزار بیشتر حقوق داری
صف اول نماز جماعت باش
که چی؟
که پول گیرت بیاد؟
پیکانت بشه زانتیا؟
هر از گاهی شیطونی هم بکنی؟
حالا زندگیت رو براه شد ؟
آخرش میمیری مگه نه؟
حالا هی بیا دل مردم رو بشکون
خون مردم رو بکن تو شیشه
حالا من میگم کاش یه جای دور افتاده بودم با یه نفر که درکم کنه
و بتونم با چند نفر تلاش کنیم پاک زندگی کنیم
حالا بخند بهم و بگو اومدی که گرگ بشی نه آدم!!!!!
امروز بعد از 2-3 روز که از محیط دانشگاه خارج شدم
و رفتم یه سری خرت و پرت برا اتاق گرفتم
سر چهار راه که داشتم رد می شدم
چشم به دیوارنویسی افتاد که با رنگ سبز نوشته بود ” میر حسین موسوی”
یادم اومد اینو خودم نوشتم البته شابلون آماده کرده بودیم قبلش و در کل قشنگ بود
و چند لحظه ای بهش خیره شدم و یاد خاطات 10 روز آخر قبل از انتخابات تویه ستاد دانشجویی شاهین شهر افتادم.
که با بچه های دانشگاه خودمون دانشگاه های اطراف از جمله دانشگاه صنعتی و نجف آباد
کارای تبلیغات انجام می دادیم .
و شب تا صبح بیدار بودیم اون روزا ساعت 6 صبح بر می گشتیم خوابگاه و ساعت 2 بعد از ظهر تا صبح دوباره ستاد بودیم.
چه روزای لذت بخشی بود.
یادش که میافتم اشک تویه چشام جمع میشه
کاش همه زندگیم اون 10 روز بود
با همه خاطرات خوب و بدش .
با اینکه مورد لطفی بعضی واقع می شدیم
یادش به خیر
سبز بودیم ، سبز سبز