خودمم می دونم نوشته هام جالب نیست ، خب نوشته ها هم مثل خودم هستند
و اینکه می نویسم که راحت باشم ، همین
همین وبلاگ هست که گوشه هایی از حرفام رو میزنم،
که بازم دچار خود سانسوری میشم ،
امروزم یه خورده بنویسم شاید که …..
سخت ترین مشغله این روزام همونی که ازش می ترسیدم
همونی که فقط تویه دلم میریزم.
ولی امشب می نویسم:
دوستام فکر می کنن من خیلی راحتم ، خوش می گذرونم.
شاید ظاهرم یه مقدار اینو بگه ولی چیزایی ته دلم هست که همیشه آزارم می ده
سخت ترینش همینه که پدری دارم که جانباز شیمیایی هست رفت جنگ تا از ناموس و خاک ایران دفاع کنه
باورتون نمیشه اگه ببینید میگید ۷۰ سالش هست ولی ۴۸ سالشه ، اینا به کنار واسه اینکه بتونه ما رو جمع وجور کنه باید بره مسافر کشی و…….
آخه این حقشه؟
این حقش نیست بیشتر کنارمون باشه؟
حداقل تو اوج مریضیش اعصاب راحت داشته باشه؟
بازم اینا به کنار حالا به این رسیده که انقلاب کرد چی شد؟
مردم بدبخت تر شدن ، با خودش میگه تویه جنگ کسی رو کشتم حق بود؟
بهم میگه کار سیاسی نکن ، آخرش میگرند و…….
ولی به حرفش گوش نمیدم،
“”"”"” ازم ناراحته”"”"”"
و این سخت ترین دردمه.