دوشنبه, ۱۱ آبان, ۱۳۸۸
امروز بعد از ۲-۳ روز که از محیط دانشگاه خارج شدم
و رفتم یه سری خرت و پرت برا اتاق گرفتم
سر چهار راه که داشتم رد می شدم
چشم به دیوارنویسی افتاد که با رنگ سبز نوشته بود ” میر حسین موسوی”
یادم اومد اینو خودم نوشتم البته شابلون آماده کرده بودیم قبلش و در کل قشنگ بود
و چند لحظه ای بهش خیره شدم و یاد خاطات ۱۰ روز آخر قبل از انتخابات تویه ستاد دانشجویی شاهین شهر افتادم.
که با بچه های دانشگاه خودمون دانشگاه های اطراف از جمله دانشگاه صنعتی و نجف آباد
کارای تبلیغات انجام می دادیم .
و شب تا صبح بیدار بودیم اون روزا ساعت ۶ صبح بر می گشتیم خوابگاه و ساعت ۲ بعد از ظهر تا صبح دوباره ستاد بودیم.
چه روزای لذت بخشی بود.
یادش که میافتم اشک تویه چشام جمع میشه
کاش همه زندگیم اون ۱۰ روز بود
با همه خاطرات خوب و بدش .
با اینکه مورد لطفی بعضی واقع می شدیم
یادش به خیر
سبز بودیم ، سبز سبز
یکشنبه, ۱۰ آبان, ۱۳۸۸
فکرشم نمی کردم یه روز اخلاقم اینطور بشه
فکرشم نمی کردم نتونم خودمو کنترل کنم
ولی این اتفاق افتاد تا هنوز بعد زا ۲۰ روز نتونستم فراموشش کنم
و همیشه بعد از یه کار اشتباه فکر اون اشتباه مثل خوره می افته به روحم
و اینطور مواقع گوشه نشین میشم و فکر میکنم.
فرق این دوره (!) با قبلا ها که اینطور می شدم این بود که مقداری هم کتاب خوندم
کتاب هایی که خیلی دوسشون دارم وبعضی ها رو برا بار دوم خوندم
وردی که بره ها می خوانند ، روی ماه خداوند را ببوس ، چند روایت معتبر ، هبوط ، کویر ، سینوهه ، مجموعه آثار دکتر شریعتی ، قلعه حیوانات و…….
اینم چند تا از کتاب هایی هست که ۲۰ روز اخیر خوندم.
کلاس که نمی رفتم همش تویه خوابگاه ، تاریک ، زیر نور چراغ مطالعه خوندم
می ترسم این روند ادامه پیدا کنم دیونه بشم
البته مقداری دیونه هستم به تایید جمع….
دیونه که شاخ و دم نداره
از بعد از ۱۷ تیر رسما دیونه شدم
و همین روزاست که ……… به قول بچه ها … پر…
چقدر نوشتم
البته اینو که نوشتم اصلا بر نگشتم که بخونم یا چیزی رو که نوشتم پاک کنم
اینم در نوعش نوعی دیونگی هست
راستی امروز تولد یه دوست عزیز هم بود تولدش مبارک
البته می دونم اینجا نمیاد
راستی شاید ….