یکشنبه, ۱۱ فروردین, ۱۳۸۷
خدایا…پروردگارا…کمکم کن، کمکم کن که بتوانم پنچره ی دلم راروبه حقیقت بگشایم…خدایا…یاریم کن که مرغ خسته دلم راکهدیری است دراین قفس زندانی است، دراسمان آبی عشق توپروازدهم…
خدایا..پروردگارا…یاریم کن که شوق پروازراهمیشه درخود زنده نگهدارم …..
خدایا…توخود می دانی که بدترین دردبرای یک انسان دورماندن ازحقیقت خویشتن ورهاشدن درگرداب فراموشی وسردرگمی است…پس توای کردگار بی همتا مرا یاری کن که به حقیقت انسان بودن پی ببرم تابتوانم روزبه روزبه تو که سر چشمه تمام حقیقت هایی نزدیک ونزدیکتر شوم….
خدایا…همیشه گفته ام که تورادوست دارم…حالا هم باتمام وجود فریاد می زنم:
خدایا……..دوستت دارم…..دوستت دارم…دوستت دارم…
جمعه, ۲ فروردین, ۱۳۸۷
سلام
اینم اولین پست من تویه سال جدید
من به شکرانه ی پرواز بهار سبدی می سازم
پر ز نیلوفر و یاس
به پر قاصدکی می بندم نرم و سبک
تا به سویتان بپرد و بگوید به شما:
ســــــــــــال نـــــــــــــــــــو مــــــــــبارک
جمعه, ۲ فروردین, ۱۳۸۷
من هرگاه مفتون هر چیز شده ام، در اعماق دل خود، به تو عشق ورزیده ام. بنابراین ای خدای بزرگ، تو از این نظر مرا سرزنش مکن. فقط ظرفیت و شایستگی عطا کن تا هر چه بیش تر به تو نزدیک شوم و در راه درازی که به سوی بوستان بی انتها و ابدی تو دارم، این سبزه ها و خزه های ناچیز مرا جلب نکند و از راه اصلی باز ندارند.
برگرفته از “خدا بود و دبگر هیچ نبود”
«شهید چمران»