حس زندگی

زندگی را آنجا در میان انگشتان دستانم حس کردم که دستانی به گرمای عشق آن را میفشارد

زندگی را آنجا در میان زلالی اشکانی یافتم که برای دوست داشتنم گونه هایی را نوازش میداد

زندگی را یافتم نه در خود زندگی بلکه در قلبی که زندگی را مینواخت در قلبی که برایم می تپید

عاشقی

عاشقی یعنی ایست زمان تو چشمامون

عاشقی یعنی نیاد زمان خداحافظی

عاشقی یعنی وایییی جابر سرباز شد …..

عاشقی یعنی روزانه دادن دفترچه به یار

عاشقی یعنی سرباز جابر…. اومده تهران کچل شده

عاشقی یعنی بوسه کاکائویی

عاشقی یعنی چشات

عاشقی یعنی دنبال باجه تلفن کد 0341

عاشقی یعنی سربازی و  sms بازی تو پادگان

عاشقی……

عاشقی یعنی مریم من…..