ندای درونم
احساس دوست داشتنت را مژده می دهد
و کرامت عشق
نشئه ام می کند از وجودت
که من به تو،عادت نه،احتیاج پیدا می کنم
که از تو بنگارم
در قصر آشوغانه ام
که در دامان توست
دلگیری و خوشنودی جهان
که تو چگونه در ویرانه وجودم
ندایی برآوردی
ندای درونم ،احساس را در چشمانم لو می دهد.
که به راستی نمی توان پنهانش نمود این لطافت غریب را
همانگونه که ماه با وزشی کوچک
از پشت ابر رخ بر خواهد نمود.
به تو که می اندیشم
اشکی به خنکای تمامی سرچشمه های دنیا
روحم را می نوازد
با هزاران تمنا
آغوشت را فرا می خوانم
و رویایم غرق بوسه ات می کند
شوقی شبیه حرمت نگاهت
به شیشه قلبم تلنگر می زند
و راستی این عشق چه عشقی ست که همگان مدهون و مسحور آن مانده اند ؟ که هیچگاه کسی نخواهد دانست که چگونه آمد و چگونه شد
سلام جابرم دوباره تو لحظه های دلتنگیم اومدم سراغت،تا بار دیگه بگم اون شما بودی که خالصانه ابراز عشق و دوست داشتن را به رنگ صداقت رو به من یاد دادید
اومدم بگم هرچند ازت دورم هرچند دلم برات خیلی تنگ می شه هرچند همیشه پیشم نیستی
ولی همیشه با منی