<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>ممنوع الفوت &#187; عرفان نظر آهاری</title>
	<atom:link href="http://jaber.ir/archives/category/%d8%b9%d8%b1%d9%81%d8%a7%d9%86-%d9%86%d8%b8%d8%b1-%d8%a2%d9%87%d8%a7%d8%b1%db%8c/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://jaber.ir</link>
	<description>وبلاگ شخصی جابر</description>
	<lastBuildDate>Thu, 29 Jul 2010 19:15:21 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.8.3</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>عاشقانه ترين آواز کلاغ</title>
		<link>http://jaber.ir/archives/276</link>
		<comments>http://jaber.ir/archives/276#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 07 Oct 2009 17:35:25 +0000</pubDate>
		<dc:creator>جابر</dc:creator>
				<category><![CDATA[عرفان نظر آهاری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://jaber.ir/?p=276</guid>
		<description><![CDATA[عاشقانه ترين آواز کلاغ
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>عاشقانه ترين آواز کلاغ<br />
کلاغ لکه ننگی بود بر دامن آسمان و وصله ناجور بر لباس هستی و صدای ناهموار و ناموزونش خراشی بود بر صورت احساس . با صدايش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست صدايش اعتراضی بود که در گوش زمين می پيچيد.<br />
کلاغ خودش را دوست نداشت و بودنش را . کلاغ از کائنات گله داشت.کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازيبايی ها تنها سهم اوست و نظام احسن عبارتی است که هرگز او را شامل نمی شود . کلاغ غمگينانه گفت : کاش خداوند این لکه سياه را از هستی می زدود و بالهايش را می بست تا ديگر آواز نخواند.<br />
خدا گفت : صدايت ترنمی است که هر گوشی آن را بلد نيست. فرشته ها با صدای تو به وجد می آيند . سياه کوچکم! بخوان ! فرشته ها منتظر هستند. و کلاغ هيچ نگفت .<br />
خدا گفت : سياه چونان مرکب که زيبايی را از آن می نويسند و تو اين چنين زيبايی ات را بنويس و اگر نباشی جهان من چيزی کم دارد. خودت را از آسمانم دريق نکن. و کلاغ باز خاموش بود.<br />
خدا گفت : بخوان! برای من بخوان. اين منم که دوستت دارم سياهی ات را و خواندنت را.<br />
و کلاغ خواند. اين بار اما عاشقانه ترين آوازش را خدا گوش داد و لذت برد و جهان زيبا شد.&#8221;<br />
عرفان نظر آهاری</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://jaber.ir/archives/276/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
