برای لمس آزادی، تنم بدجوری میخواره
تمومِ فکر و ذکر من، فقط یک گلوله کم داره
————-
تف به ذات نانجیبت ، که ذلیل ترین ادم ها (!) هستی ، رهبر متعفن
————
ترکیدم از شهادت هاله ……
برای لمس آزادی، تنم بدجوری میخواره
تمومِ فکر و ذکر من، فقط یک گلوله کم داره
————-
تف به ذات نانجیبت ، که ذلیل ترین ادم ها (!) هستی ، رهبر متعفن
————
ترکیدم از شهادت هاله ……
” ضحاک در چنگال اهریمن شهوت قدرت و نخوت گرفتار است و در این راه از خوردن مغزها و تباهی اندیشه های ایرانی واهمه ای ندارد، او حتی از کاوه که ۱۸پسر دارد، یعنی ۱۸ اندیشه و نیروی کارآمد جوان هراسی ندارد چرا که ۱۷ تا از پسرها را نابود ساخته است، تنها هراس او از خواب های پریشان است، همان خواب هایی که در درازای تاریخ خواب های آسوده بسیاری از دشمنان ایران را به هم ریخته است، او می داند تختی که بر آن تکیه زده است، غصب شده است و همچنین می داند که هیچگونه شایستگی از برای تکیه زدن به این تخت در نظر ایرانیان ندارد.”

و امروز کاوه صد ها هزار فرزند دارد صدها هزار اندیشه
و چه کوته اندیش است ضحاک ما که فکر میکند با ریختن خون فرزندان کاوه ،
می تواند مانع حرکت کاوه فرزندانش شود.
روزی که منافق شدم(گفتند توبه کن)!
روزی که محمود خدا شد!
روزی که اسرائیل دوست شد!
روزی که تورم بالا رفت ولی قیمت تریاک نصف شد!
روزی که شیشه نقل و نبات جیبمان شد!
روزی که همه چیز در ریش خلاصه شد!
روزی که بسیجی بودن مستلزم استخدام شد!
روزی که فهمیدم این جهان همه چیزش دو گانه هست خدایش ، امام زمانش، پیامبرش و…!
روزی که خدای من از خدای آن مرد که حاجی میگفتمش جدا شد!
روزی که باتوم برقی مهمانم کردند همان آنهایی که حاجی می خواندمشان!
——————–
پ.ن: هم چنان ادامه دارد.