روزنوشت – یادگاری سبز
امروز بعد از 2-3 روز که از محیط دانشگاه خارج شدم
و رفتم یه سری خرت و پرت برا اتاق گرفتم
سر چهار راه که داشتم رد می شدم
چشم به دیوارنویسی افتاد که با رنگ سبز نوشته بود ” میر حسین موسوی”
یادم اومد اینو خودم نوشتم البته شابلون آماده کرده بودیم قبلش و در کل قشنگ بود
و چند لحظه ای بهش خیره شدم و یاد خاطات 10 روز آخر قبل از انتخابات تویه ستاد دانشجویی شاهین شهر افتادم.
که با بچه های دانشگاه خودمون دانشگاه های اطراف از جمله دانشگاه صنعتی و نجف آباد
کارای تبلیغات انجام می دادیم .
و شب تا صبح بیدار بودیم اون روزا ساعت 6 صبح بر می گشتیم خوابگاه و ساعت 2 بعد از ظهر تا صبح دوباره ستاد بودیم.
چه روزای لذت بخشی بود.
یادش که میافتم اشک تویه چشام جمع میشه
کاش همه زندگیم اون 10 روز بود
با همه خاطرات خوب و بدش .
با اینکه مورد لطفی بعضی واقع می شدیم
یادش به خیر
سبز بودیم ، سبز سبز
سلام جابر خوبی؟
بعضی از خاطرات رو نمیشه گفت خوبه یا بد؟
امیدوارم بُعد بدش رو فراموش کنی
بیخیال جابر چکار داری با بقیه اگه سبز بود بازم روال زندگی همین بود اگه سفید هم هست بازم روال همینه . مشکل از کلیت قضیه هست. ولش کن اونا رو همشون سرو ته یه کرباسن بگو خودمو عشقههههههه.